عبد الرضا سالار بهزادى
66
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
سياحان دقيق و هوشيار بوده و بدين حدود مسافرت كرده مىنويسد : محمد على خان نارويى 51 قلعهء بمپور را در تصرف دارد و محمد شاه از اهالى سيب 52 ظاهرا از سركردگان مهم بلوچستان است . . . سران اين ناحيه گاهى با يكديگر ائتلاف مىكنند و نرماشير ، رودبار را به باد غارت مىگيرند و به تهديدات والى كرمان طعنه و تسخر مىزنند . . . » 53 حكومت كرمان نيز پس از مرگ ابراهيم خان ظهير الدوله در 1240 باز دستخوش اغتشاشات گوناگون گرديد و مجالى ، و رجلى نبود تا به امر بلوچستان پرداخته شود . اين اغتشاشات سالها با ادعاها و اختلافهاى شاهزادگان مختلف ادامه يافت و تا بدانجا رسيد كه عباس ميرزا نايب السلطنه مجبور شد خود به يزد و كرمان آمده ، برادران و برادرزادگان پرمدعا را گوشمالى دهد و امور آن صفحات را سامانى بخشد . تاريخ اينچنين از فراز دشتهاى تفتيدهء بلوچستان مىگذشت بىآنكه جاى پايى باقى بگذارد . در اين حال در آن سوى دنيا ، در زمين فرنگ ، قرن نوزدهم ميلادى با انقلاب و جنگ و دسيسه و توطئه و خون از راه فرارسيده بود و تقدير چنين بود كه اين قرن جاى پاى خود را بر ريگزارهاى اين سوى دنيا ، از تركستان تا بلوچستان ، و از جنگلهاى برمه تا صحراهاى عربستان و كويرهاى شمال آفريقا برجاى گذارد . دشتهاى سوزان بلوچستان بىآنكه خود هنوز از خواب داغ خويش ، از رؤياى قرون بيدار شده باشند ، به ميدان منازعه و توطئه و سياست دربارهاى اروپايى نيمهء قرن نوزدهم ميلادى كشيده شدند . امپراتورى بريتانياى كبير از نيمهء قرن هفدهم ميلادى به تدريج و با زور و زر و خدعه هندوستان را ، گوشه به گوشه ، شهر به شهر ، و ايالت به ايالت ، از چنگ راجههاى ايالات و امپراتوران مغول هند به درآورد . در آغاز قرن نوزدهم ميلادى تقريبا تمام هندوستان بجز بعضى ايالات شمال غربى در اختيار كمپانى هند شرقى انگليس بود و تمامى جهان آن روز ، حداقل اروپاى آن روز ، مىدانست كه امپراتورى بريتانياى كبير به هندوستان زنده است و اگر لندن مغز اين امپراتورى است ، جواهر بىبديل هندوستان قلبى است كه خون ثروت و رفاه و عظمت را در رگهاى بريتانيا جارى مىسازد . انقلاب كبير فرانسه فصلى جديد در تاريخ اروپا و همهء دنيا گشود ؛ و انقلاب استقلال آمريكاى شمالى ارزش هندوستان را براى بريتانيا دوچندان نمود . از دو بال زرّين امپراتورى بريتانيا بال غربى افتاده بود و اينك تنها هندوستان بود كه مىبايست امپراتورى را زنده نگاه دارد . از خاكستر سالهاى آتش و خون و ويرانى در فرانسه ناپلئون بهپا خاست و تمام معادلات قدرت و سياست جهانى را به هم زد . در 1800 اين نادر شاه فرانسوى بر گردونهء قدرت سوار بود و سايههاى جنگ تمام اروپا از پترزبورگ تا مادريد و از لندن تا سيسيل را پوشانده بود . ناپلئون دشمن اصلى خود را در آن سوى درياى مانش در لندن مىديد . در اين زمان بريتانيا فرمانرواى بىچونوچراى درياها بود و مغز طراحى توطئه بر عليه فرانسه . تزاران روسيه قادر به تجهيز عظيمترين قشون اروپا از نظر تعداد ، و عقبماندهترين آنها از نظر